
همیشه از شب یلدا بدم میاد:
چون آدم قراره یه ساعت دو ساعت خوش باشه و بعدشم هیچی....
چون دیگه مریمی نیس که بهش بگم: "خانومی، تولدت مبارک!"
چون دیگه شبش سرد نیس!
چون مجبور شدم به رفیق یکی حال بدم و خودشم عین .........
چون دیگه اجرایی نیس!
چون دیگه مادربزرگی نیس که بریم خونش تلپ شیم!
کاش منم میمردم تا برم پیشش، اونجا آقاجونمم هس!
کاش منم شب یلدا بمیرم تا باز همه دوره هم جمع شن و یه دو ساعتی خوش باشن و بعدشم هیچی...
امید
شب یلدای 1388

همیشه آخرین ها یه حسه دیگه ای دارن!!!
امشب - سه شنبه دهم آذر ماه یک هزار و سیصد هشتاد و هشت- آخرین اجرای من برای کانون در پیت ولی دوست داشتنی و به یادموندنی "موسیقی" بودش! اجرا نقص ندشت اما حس نوستاجیک که دیگه "رفته، رفته بر باد"!!!
می دونین؟! دیگه از استرس قبل اجرا، از ضرب گم کردنا، ازین که میکروفن باز باشه و من بگم: "فرامرز علیدوست، خفه شو!!!" و یه ملت بزنن زیره خنده، از اینکه سر صحنه با لبات ناموس "فواد" رو آباد کنی و اونم همون جا وسط اجرا جوابتو بده!،.... دیگه خبری نیس!
هی!
اینم رفت و فقط خاطره هاش بود!

خیلی وقتها شده که داریم از روی یاس و ناامیدی به چیزهای بدی مثله "خودکشی" فکر می کنیم. فکر می کنیم که دیگه دنیا تموم شده یا اینکه قرار تموم بشه و ما هم قربانی های بخت برگشته این روزگار غدار لامصب هستیم بعدش میریم داریوش گوش میدیم و های های واسه دل طفلکی کوچولو موچولومون "ار می زنیم" ...
و یا
پیش اومده که با خودمون فکر می کنیم آیا انسون از من خوشبخت تر الان وجود داره؟ نه بابا! الان اوضاع به کام کامه! و میزنیم تو خط جفاد یساری و بابا کرمش که قرش بده لامصبو...
کلا در این مواقع اس که بنده خدایی با حاله از نور وارد میشه چهار کلمه عربی میگه و شما رو چنان میشونه سرجاتون که اصلا انگار نه انگار اصلا اتفاقی افتاده! بیست و چند ساله که گوشمون از احادیث پره! اما من واستون یه کیمیای سعادت بهتری دارم:
هر وقت دلتون گرفت یا داشت از خوشی می ترکید به یاد من بیافتید و این آهنگ رو گوش کنید!!!! ] چون مثه "شهریار" که به خودش میگه: "شهریارا! فک رو ببند، چون حافظ خوش تر می خواند" اینجا هم متالیکا خوش تر می خواند...

پرويز مشكاتيان، استاد تمام عيار موسيقي ايران زمين امروز صبح در خانه اش درگذشت.
وقتي اين خبر رو شنيدم خدا خدا ميكردم كه باز هم از اون شايعه هاي هميشگي باشه، اما متاسفانه اين بار حقيقت بود. اون قدر كار مشتي داره كه نميشه نام برد اما واقعا موسيقي ايران يك وزنه بسيار ارزشمند رو از دست داد. الان كه داريم با بچه ها تمرين ميكنيم، هيچ كدوم دستمون به ساز نميره!
تازه هنوز قرار بود بعد بيست سال با شجريان كنسرت مشترك بده يا اينكه قرار بود گروه اساتيد باز راه بيفته!!!!
قطعه مرثيه را با صداي مجمد رضا شجريان از اينجا دانلود كنيد.
دل همه واسش تنگ تنگ ميشه
زهرا پشتش را به پنجره کرد و با دو دست خود پیراهنش را از سرش درآورد. او مطمئن بود که ابراهیم، پسر همسایه، او را از پنجره خانشان دارد نگاه می کند. ابراهیم، پسر میرزا قاسم کد خدای ده بود. حرف بابایش خیلی خریدار داشت. همه می دانستند که ابراهیم به بابایش نرفته است. ابراهیم پسر گوشه گیری بود که صبح ها برای فرار از مکتب رفتن گوسفندها را بر می داشت و به صحرا می برد. در مکتب او را حتی فلک هم نمی کردند. ملا اصغر توتون چی از بابای ابراهیم خیلی حساب می برد. ابراهیم هر روز صبح پیراهن بلند و سفیدش را که پر از گرد و خاک و چروک بود، به تن می کرد. بوی گوسفند و عرق حتی وقتی که کلثوم، کلفت خانه، آن را می شست همیشه با آن بود.. نصف یقه اش پاره بود ولی ابراهیم هیچ وقت نمی گذاشت کلثوم آن را بدوزد. وقتی گرگ گله اش را زد و بره هایش را درید، ابراهیم خواب بود و تا وقتی به خودش جنبیده و چوبش را برداشته بود، گرگ در فاصله دو متری او بود. تنها کاری که کرد این بود که با نوک تیز و تراش خورده چوب به پهلوی حیوان زد اما گرگ بازهم به او حمله کرد و پیراهنش را درید. روی پوستش هم خط افتاد اما حکیم رویش مرهم گذاشت و بعد چند روزی دوا درمانش کرد.ابراهیم یقه را نمی دوخت تا همیشه یادش باشد که دیگر به یاد زهرا در صحرا دستش را در شلوارش نکند. یکبار زهرا سر شب وقتی رفت از سر چشمه آب بیاورد ابراهیم را دید که پاچه های شلوارش را بالا زده و پاهای چرک افتاده اش را تا زانو در آب کرده است و به آسمان بی ستاره نگاه می کند. زهرا از پشت ابراهیم درآمد و پر دامن قرمز و خاکی اش پشت و گردن ابراهیم را نوازش کرد. لب چشمه نشست و کوزه را در جوی آب انداخت. کوزه نشکست اما صدای ناجوری داد. وقتی که پر شد، خم نشد که کوزه را بردارد. چون قباحت داشت که دختر ده، جلوی مردها خم شود. اما زهرا با چشمان خودش دیده بود که زن های شهر، با دامن های صاف و کوتاه و پیراهن های تور دار با آستین های گله گشاد جلوی مردها خم می شوند. حتی آنها مثل مردها با هم دست می دهند. اما دستهایشان را پارچه با پولک و منجوق های رنگوارنگ زده بودند. زهرا وقتی داداش عباسش از شهر آمده بود، از او شنید که زن های شهر "دستکش"، یعنی آن پارچه هایی که خانم های خوشکل شهری برشان می کنند تا دستشان کثیف نشود، می پوشند. زهرا دمپایی های زرد گل دارش را درآورد و داخل آب شد. "خم شد" و گوزه را برداشت و دمپایی هایش را پا کرد و رفت. باد فقط بوی آتش پیراهن زهرا را برای ابراهیم نگه داشت و بقیه را با خود برد. چشم های درشت و سیاه ابراهیم تا دمه کوچه، زهرا را بدرقه کرد و باز به طرف آسمان برگشت. مدتی ابراهیم به آسمان خالی نگاه کرد. حتی شپره ها هم حال پرزدن را نداشتند. ابراهیم بلند شد و پاهای چروک خورده خیسش را در کفش هایش کرد. با کف دست چندتایی به پشت رانش زد و بعد به طرف همان کوچه ای که زهرا را در خود بلعیده بود، براه افتاد.
زهرا تنش را، تن سفید و کوچکش را رو به پنجره کرد. ابراهیم فقط نگاه می کرد. پستان های سفید و نوک تیزش هوای خالی پنجره را می شکست و قلب چشمان ابراهیم را پاره می کرد. کاش آن پنجره وسعتی به اندازه برکه کنار ده را داشت. کاش می شد در گرمای سرد آن برکه شنا کرد. کاش میشد شب تمام نمی شد و او می توانست صورتم را که در تاریکی اتاق پنهان شده، ببیند. بهتریم موقع است که دستش را بگیرم و به جایی ببرمش که دیگر گرگ ها نباشند، حتی پیرزن های کولی هم نباشند. کاش به بابایش بگوید که دیگر نمی تواند یک دقیقه دیگر هم بدون او تحمل کند. زهرا سرش را رو به آسمان گرفت و سعی کرد ستاره ای پیدا کند. بابایش می گفت آدم هر چقدر هم که بدبخت باشد بالاخره یک ستاره هم در آسمان دارد. ولی بابای زهرا دیگر ستاره نداشت. زهرا این را می دانست. از وقتی که آن آقا که همه جلویش خم می شدند، حتی خانم ها، دوباره آمد - و آن آقای دیگر را که با عصا راه می رفت و مثل میرزا عبدالنقی، بابای کدخدا، دو سه نفری بایستی زیر بقلش را می گرفتند تا با آن کت سیاه بلند و کهنه روی صندلی بنشیند، در خانه اش زندانی کرد و خودش هم از آن کلاه های پردار و طلایی بر سرش گذاشت تا همه مثل عروسی زینب، خواهر زهرا، برایش دست بزنند و دورش برقصند – بابای زهرا مجبور شد تا از شهر به روستا بیاید. بابای زهرا در خانه یکی از شهری ها پیش خدمتی می کرد ولی با آمدن آن آقای باکلاه، همه فامیل های شهری فرار کردند و بابای زهرا هم چون خانه خالی شد، به روستا آمد.
زهرا موهای بلند سیاه اش را روی شانه هایش ریخت. نور کم زور بیرون خانه قطرات روی بدنش را براق کرده بود و دو کوه نور در آن وسط خودنمایی می کرد. زهرا با دست از گردن تا چاک سینه اش را نوازش کرد. عرق روی بدنش از بین رفت و فقط اثر زشتی به اندازه کف روی سینه اش باقی مانده بود. ابراهیم همچنان نگاه میکرد. زهرا دستهایش را به بغل باز کرد. از سر انگشتان تا بازوهایش در سیاهی اتاق قطع شده بود و کمرش را دیوار زیر پنچره می پوشاند. ابراهیم بغض کرد؛ می خواست گریه کند اما نمی توانست. ابراهیم فقط یکبار گریه کرده بود، آن هم موقع مرگ ننه اش، بی بی خاتون بود. ننه اش دق کرده بود. این را همه می دانستند. شب عید بود و کدخدا همه را مرخص کرده بود. خاتون وقتی از صحرا برگشت دید که کدخدا و کلثوم روی هم افتاده اند. کلثوم دختر جوان سال مو کمندی بود که کدخدا از بچگی او را زیر بال و پر خود گرفته بود. کلثوم همیشه موهایش را میبافت و لباس های زوار درفته بی بی خاتون را که برایش تنگ بودن، میپوشید. بی بی در درگاه، همان جا سنگ کوفت کرد. کدخدا چو انداخت که بی بی، جن دیده اما سه چهار ماه بعد که شکم کلثوم جلو آمد، همه اهالی ده فهمیدند که کار جن نبوده. دست بی بی در دست ابراهیم بود که افتاد روی چهارچوب در. ابراهیم ننه اش را دید که چشمانش رو به آسمان است، آسمان سیاه و بی ستاره. ابراهیم کلثوم را هم دید که برهنه روی لحاف افتاده و نصف چادر نماز بی بی را درخودش پیچیده است. دستهایش را تا بازو زیر چادر مخفی کرده و موهای شلخته خرمایی اش روی آن ریخته شده بود.
زهرا دست راستش را کتف چپش گذاشت تا قسمتی از بدنش را بپوشاند. ابراهیم نگاه می کرد. زهرا سرش را پایین انداخت و موهایش دسته دسته به پایین سرازیر شدند. زهرا می دانست که ابراهیم دارد نگاه می کند. ابراهیم مردی نبود که بیاید و زهرا را به صحرا ببرد و دیگر هیچ کدامشان بر نگردند. او از بابایش می ترسید؛ فقط بلد بود چوپانی کند. نه پشم میچید نه گوسفند حامله تیمار می کرد. بابای ابراهیم هر سال بهار با مباشرهایش لبه چشمه می رفت و آنجا پشم گوسفندها را میچید و نرها را عقیم می کرد. شاید ابراهیم را هم کرده باشد. زهرا همان طورکه دست راستش روی شانه اش بود، با دست چپش چیزی را بدست گرفت. یک نگاه دیگر به پنجره باز رو به تاریکی خانه ابراهیمشان و آن چیز را برگردنش کشید. چاقوی دست زهرا با قصاوت تمام گردن نازک و سفیدش را درید. . ابراهیم همچنان نگاه می کرد اما او مردی نبود که بیاید و زهرا را به صحرا ببرد و دیگر هیچ کدامشان بر نگردند.
امید (15/5/1388)

هیفده سال پیش وقتی لامپ خونشونو میووردم پایین، آخرین پناهگاهم تو حیاط بزرگ خونشون، خونه تنور بود میون چندتایی عقرب و رتیل که دور و برم سور و ساتی راه می انداختن که طعمه با پای خودش اومده که خورده بشه...
پانزده سال پیش، حفره های لوله بخاری دیواراشون نگه دارنده سری ترین گنج دنیا – کارنامه من با نمرات و معدل افتضاح – بود...
دوازده سال پیش برام دو سه ساز خرید تا قاچاقی بتونم برم خونشو تمرین موسیقی کنم . . .

ده سال پیش وقتی موقع کار خونه می شد، حتی با گریه هم که شده می پیچوندم و سریع گردش می کردم خونشون...
{اشک تو چشام جمع شده. به خدا بقیه شو نمی تونم تایپ کنم...}
حالا دارن واسه زندگیشون چونه می زنن که کی راحتشون کنن...!!! و من، من حتی نمی تونم باور کنم که دیگه با هیچ کی نمی تونن حرف بزنن، حتی با من.
امید
18/05/1387
A Woman was out golfing
one
day when she hit the ball into the woods.
She went into the woods to look for it and found a frog in a trap.
The frog said to her, 'If you release me from this trap, I will grant you three
wishes.'
The woman freed the frog, and the frog said, 'Thank you, but I failed to
mention that there was a condition to your wishes.
Whatever you wish for, your husband will get times ten!'
The woman said, 'That's okay.'
For her first wish, she wanted to be the most beautiful woman in the world.
The frog warned her, 'You do realize that this wish will also make your husband
the most handsome man in the world, an Adonis whom women will flock to'.
The woman replied, 'That's okay, because I will be the most beautiful Woman and
he will have eyes only for me.'
So, KAZAM-she's the most beautiful Woman in the world!
For her second wish, she wanted to be the richest woman in the world.
The frog said, 'That will make your husband the richest man in the world. And
he will be ten times richer than you.'
The woman said, 'That's okay, because what's mine is his and what's his is
mine.'
So, KAZAM-she's the richest woman in the world!
The frog then inquired about her third wish, and she answered, 'I'd like a mild
heart attack.'
Moral of the story: Women are clever. Don't mess with them.
Attention female readers : This is the end of the joke for
you. Stop here and continue feeling good.
Male readers :
Please scroll down.
...
The man had a heart attack ten times milder than his wife.
Moral of the story : Women are really dumb but think they're really smart.
Let them continue to think that way and just enjoy the show.
PS: If you are a woman and are still reading this; it only goes to show that
women never listen
Special Thanks to: T/E